برگزیدگان عجم
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

ایران باستان، در نگاه ایرانیان مسلمان روزگاران بعد، عصری رازآلود، و در عین حال ستایش برانگیز بود. ایرانیان پس از اسلام، در نوشتارهای خود، شاهان اسطوره‌ای ایران را - که دارای نیروهای فوق‌بشری می‌انگاشتند - شگفت‌زده، می‌ستودند و دودمان ساسانی را نمونه و الگوی برترین و عالی‌ترین شیوه‌ی حکومت و شهریاری می‌دانستند. هر چند ایرانیان، دین کهن خود را وانهاده بودند اما دین جدید و حاکمان بیگانه‌ی آنان هرگز نتوانستند مانع از پیوند و پیوستگی ایرانیان با گذشته و گذشتگان‌شان گردند؛ بل که ایرانیان همواره در پی احیا و برقراری اخلاق و آداب و فرهنگ دیرین زادبوم خود در میان حاکمان غیرایرانی‌شان بودند.
باور به ارج و منزلت شهریاران پیش از اسلام - به ویژه ساسانیان - در میان مردم آن چنان زنده و پایدار بود که شماری از دودمان‌های ایرانی‌تبار دوران اسلامی (مانند سامانیان و آل بویه) برای کسب مشروعیت بیش‌تر برای شهریاری خود، تبار و نسب خویش را به شاهان و شهنامان ایران باستان باز می‌بردند و این امر، به خوبی نمودار تداوم اعتقاد و احترام عمیق ایرانیان مسلمان به تاریخ و نیاکان کهن خویش است.
در چارچوب همین باورداشت‌ها، «زکریای قزوینی» یکی از جغرافی‌دانان نام‌دار ایرانی (682-600 ق)، در بخش از کتاب خود به نام «آثار البلاد و اخبار العباد» گزارش بسیار جالبی را زیر عنوان «برگزیدگان عجم»، در باره‌ی شماری از شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای ایران پیش از اسلام، که در نگاه مردم و فرهیختگان، نام و کارنامه‌ای بی‌مانند داشتند، عرضه می‌دارد (1):
«چنین گویند که در فرس [= ایران]، ده کس بودند که در همه‌ی اصناف مردم، مثل ایشان نبود و نباشد و نه در فرس نیز:
اول، «فریدون» بن آبتین بن کیقباد بن جمشید، [که] جمله‌ی [= همه‌ی] روی زمین مملکت او بود و عالم را به عدل و انصاف آبادان کرد، بعد از آن که از جور ضحاک خراب بود؛ و فردوسی در این معنی فرمود: فریدون فرخ فرشته نبود /// ز مشک و ز عنبر سرشته نبود /// به داد و دهش یافت این نیکویی /// تو داد و دهش کن، فریدون تویی.
دوم، «اسکندر» بن دارا بن داراب (2) پادشاهی بود عظیم و حکیم، تلمیذ ارسطاطالیس [= ارسطو] بود. ترک و هند و چین منقاد او شد و از دنیا برفت و او را سی و دو سال عمر بود.
سیم، «کسری» [= خسرو] و او را نام، انوشیروان بن قباد بود و زمان او، بهترین زمان‌های اکاسره [= خسروان] بود و کدام شرف مقابل این باشد که بر الفاظ پیغمبر گذشته که: "ولدت فی زمن الملک العادل" [= در زمان شهریاری دادگر، زاده شده‌ام]. و عدل او به غایتی بود که جرس [= زنگ] آویخته بود بر در سرای خود تا مظلوم آن را بجنباند و ملک از آن خبردار شود. هفت سال بگذشت و جرس را کسی نجنبانید.
چهارم، بهرام بن یزدجرد بود و او را «بهرام گور» گفتندی. مثل او تیرانداز نبود و چنین گویند که آهویی بر وی بگذشت و با او کنیزی چنگی [= چنگ‌نواز] بود. گفت: فلان آهو را چگونه زنم؟ کنیزک گفت: سم او را بر گوش او بدوز! بهرام کمان برگرفت و مهره[ای] را بر گوش او زد. آهو پای را برداشت و گوش را می‌خارید، پس تیری بیانداخت و سم او را با گوش او بدوخت.
پنجم، «رستمِ زال» سواری بود که مثل او بر پشت اسب کسی ننشست و از خاصیت او آن بود که اگر با هزار سوار نبرد کردی، بشکستی و اگر با کسی مبارزت کردی، مرد را به نیزه از پشت اسب برگرفتی؛ و فردوسی گوید: جهان‌آفرین تا جهان آفرید /// سواری چو رستم نیامد پدید.
ششم، «جاماسپ» منجم گشتاسپ بن لهراسب بود (3) و او را کتابی است [که] «احکام جاماسپ» گویند. حکم کرده است بر قرانات [= زمان همسو شدن برخی ستارگان که در قدیم، موجب حوادثی در دنیا دانسته می‌شد] و در آن جا خبر داده است به خروج موسا و عیسا و به بعثت جناب محمد مصطفا و خبر داده است از زایل شدن دین مجوس و خروج ترک و خرابی عالم و خروج شخصی که ایشان را دفع کند. و مثل او منجمی در هیچ صنف نبوده.
هفتم، «بوذرجمهر» [= بزرگ‌مهر] بن بختکان وزیر اکاسره بود، صاحب تدبیر و رأی و حکمت بود و خطابی به غایت خوب داشت. و چنین گویند که در هند، «شطرنج» را وضع کردند و به کسری [= خسرو انوش‌روان] فرستادند. بوذرجمهر آن را بیرون آورد [= کشف کرد] که چگونه باید باخت [= بازی کرد] و در مقابل آن، «نرد» نهاد و به هند فرستاد.
هشتم، «باربد» مغنی [= سرودخوان] کسری بود و او را در آن شیوه نظیر نبود. چنین گویند که هر که خواستی که کاری بر کسری عرضه کند و نیارستی [= جرأت نمی‌کرد]، آن را به باربد گفتی و او آن معنی را در شعر بیاوردی و به آن شعر، آوازی تصنیف کردی و پیش کسری، او را بخواندی. [آن گاه] کسری را معلوم شدی و حاجت او را برآوردی.
نهم، «شبدیز» و آن اسبی به غایت خوب بود و او را خاصیت‌های [= ویژگی‌های] بسیار بود و چون بمرد، کسری برنجید. بفرمود تا بر جبل [= کوه] بیستون ایوانی بساختند از سنگ و شکل آن اسب ایستاده و کسری بر پشت او نشسته و زرهی پوشیده و صفت آن صورت به غایت خوب است (4). از تدقیق [= ریزه‌کاری‌] آن صورت، آن است که میخ‌هایی که بر سم اسب زده، بازدید [= پدیدار] کرده و صورتی که تراشیده، آن جا سیاه است که سیاه باید، و آن جا که سفید باید، سفید است و آن جا که سرخ باید، سرخ است و از جهت این معنی، مردم گویند که این صنعت بیش از قدرت بشر باشد (5).
دهم، «فرهاد» که قصر شیرین را ساخته و می‌خواسته که [کوه] بیستون را بگشاید، پاره‌ای از آن بریده است. و جمعی گویند صورت شبدیز هم صنعت اوست؛ زیرا که او عاشق شیرین بود و در آن ایوان، صورت شیرین کرده است در غایت خوبی. چنین گویند شخصی بر آن صورت که بر دیوار بود، مفتون شد و این زمان، بینی آن صورت را شکسته‌اند تا کسی بر آن مفتون نشود (6)».


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت‌ها:
1 - برگرفته از: «گنجینه‌ی سخن»، تألیف دکتر ذبیح الله صفا، جلد چهارم، انتشارات امیرکبیر، 1370، 5 -73
2 - چنان که در شماری از مقالات خود بازگفته‌ام، اسکندر برای ایجاد مشروعیت و قانونیت برای شهریاری و کشورگشایی خود در قلمرو شاهنشاهی هخامنشی، تبلیغات و تلاش‌های بسیاری را برای «خودی» و «هخامنشی» نمودن و نمایاندن خویش، به انجام رسانده بود. این تبلیغات چنان مؤثر بود که حتا در اعصار بعد، اسکندر از اعضای دودمان هخامنشی دانسته شد؛ چنان که در همین روایت نیز ملاحظه می‌شود و اساساً اسکندر جزء شخصیت‌های ایرانی به شمار آمده است.
3 - در روایت‌های زرتشتی، جاماسپ، داماد زرتشت دانسته می‌شود. در حماسه‌ی کهن «یادگار زریران»، وی وزیر گشتاسپ و پیش‌گویی تواناست. شیخ شهاب الدین سهروردی، جاماسپ را از پیشروان حکمت اشراق و از جمله فرزانگان و دانایان سرزمین پارس دانسته است. دو متن پیش‌گویانه به زبان پهلوی و به نام‌های «جاماسپ‌نامه» و «یادگار جاماسپ» به این حکیم پارسی منسوب بوده و اینک در دست است.
4 - این روایت، توصیف سنگ‌نگاره‌ی منسوب به خسرو پرویز در «تاق بستان» کرمانشاه است.
5 - چنان که از این روایت نیز برمی‌آید، تمام سنگ‌نگاره‌های تاق بستان - به سان سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید - رنگ‌آمیزی شده بوده که اینک تقریباً اثری از آن‌ها باقی نمانده است.
6 - این توصیف، در اصل مربوط است به سنگ‌نگاره‌ی ایزبانوی «آناهیتا» در تاق بستان که چهره‌ی وی را تخریب کرده‌اند.


 
کورش، افتخار ایران
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

بی‌گمان، به باور بیشینه‌ی ایرانیان فرهیخته و غالب مورخان منصف، «کورش کبیر» یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های تاریخ ایران است. بخشیدن چنین پایگاه و منزلتی به کورش، نه صرفاً از برای فتوح درخشان و شتاب‌ناک او - که این خود، نمودار هوشیاری و دانایی سیاسی و نظامی کورش و نشانه‌ی توانایی والا و سامان‌مندی حکومت‌اش در ممکن ساختن اداره‌ و تدبیر چنین قلمرو پهناوری است - بل که از آن روست که وی در طول دوران شهریاری خود، به شیوه‌ای سخت انسانی و مردم‌دارانه رفتار و حکومت کرده بود؛ حقیقتی که در غالب متون تاریخی بازتاب یافته و ملل بیگانه و حتا دشمن را به وجد آورده و آنان را ناگزیر به اعتراف ساخته بود. چنان که بابلیان در سده‌ی ششم پیش از میلاد، کورش را کسی می‌دانستند که صلح و امنیت را در سرزمین‌شان برقرار ساخته، قلب‌های‌شان را از شادی آکنده و آنان را از اسارت و بیگاری رهانده است؛ انبیاء یهود (قومی که در قرآن [جاثیه/16] به خواست خداوند، سرور همه‌ی مردم جهان دانسته شده و دین‌اش، توحیدی و وحیانی) وی را مسیح و برگزیده‌ی خداوند و مجری عدالت و انصاف می‌خواندند، و یونانیان که کورش آنان را در کرانه‌های آسیای صغیر مقهور قدرت خویش ساخته بود - با وجود خصومتی که غالباً با پارس‌ها داشتند - در وی به چشم یک فرمان‌روای آرمانی می‌نگریستند. «آخیلوس» هماورد ایرانیان در نبرد ماراتون، درباره‌ی کورش می‌نویسد: «او مردی خوشبخت بود، صلح را برای مردمان‌اش آورد… خدایان دشمن او نبودند؛ چون که او معقول و متعادل بود»؛ هردوت می‌گوید که مردم پارس، کورش را «پدر» می‌خواندند و در میان‌شان، هیچ کس یارای برابری با وی را نداشت [هینتس، 1380، ص 100]؛ گزنفون می‌نویسد: «پروردگار کورش را علاوه بر خوی نیک، روی نیک نیز داده و دل و جان‌اش را به سه ودیعه‌ی والای "نوع‌دوستی،‌ دانایی، و نیکی" سرشته بود. او در ظفر و پیروزی هیچ مشکلی را طاقت‌فرسا و هیچ خطری را بزرگ نمی‌پنداشت و چون از این امتیازات خداداد جهانی و روانی برخوردار بود، خاطره و نام‌اش تا به امروز در دل‌های بیدار مردم روزگار، پایدار و باقی است» [سیرت کورش کبیر، ص 4]. وی می‌افزاید: «کدام وجودی مگر کورش از راه جنگ و ستیز صاحب امپراتوری عظیمی شده است ولی هنگامی که جان به جان آفرین داد، همه‌ی ملل مغلوب او را "پدری محبوب" خواندند؟ این عنوانی است که به "ولی نعمت" می‌دهند نه به وجودی "غاصب"» [همان، ص 8-367].
به هر حال آن چه درباره‌ی کورش برای محقق جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق العاده در وجود وی با چنان انسانیت و مروتی درآمیخته بود که در تاریخ سلاله‌های پادشاهان شرقی پدیده‌ای به کلی تازه به شمار می‌آمد. کورش برخلاف فاتحانی چون اسکندر و ناپلئون، هر بار که حریفی را از پای در می‌افکند، مثل یک شهسوار جوانمرد دست‌اش را دراز می‌کرد و حریف افتاده را از خاک بر می‌گرفت. رفتار او با آستیاگ، کرزوس و نبونید نمونه‌هایی است که سیاست تسامح او را مبتنی بر مبانی اخلاقی و انسانی نشان می‌دهد. تسامح دینی او بدون شک عاقلانه‌‌ترین سیاستی بود که در چنان دنیایی به وی اجازه می‌داد بزرگ‌ترین امپراتوری دیرپای دنیای باستان را چنان اداره کند که در آن کهنه و نو با هم آشتی داشته باشند، متمدن و نیمه وحشی در کنار هم بیاسایند و جنگ و طغیان به حداقل امکان تقلیل یابد. درست است که این تسامح در نزد وی گهگاه فقط یک نوع ابزار تبلیغاتی بود،‌ اما همین نکته که فرمان‌روایی مقتدر و فاتح از اندیشه‌ی تسامح، اصلی سیاسی بسازد و آن را در حد فکر همزیستی مسالمت‌آمیز بین ملل مطرح کند، و گر چند از آن همچون وسیله‌ای برای تحکیم قدرت خویش استفاده نماید، باز از یک خودآگاهی اخلاقی حاکی است [زرین‌کوب، ص1-130]. چنین است که منش و شخصیت والا و انسانی کورش، در عصری که ویران‌گری و خون‌ریزی روال عادی شاهان خاورمیانه بود، ما را بر آن می‌دارد که وی را یکی از برجسته‌ترین مردان تاریخ ایران، بل که جهان بدانیم.
از سوی دیگر، تلقی کسانی که کارنامه‌ی سیاسی و فتوح نظامی کورش و جانشینان‌اش را در حد عملیاتی صرفاً کشورگشایانه و سلطه‌جویانه ارزیابی می‌کنند، دریافتی سطحی و دور از واقع، بل که سخت بدبینانه است. در نگاه مورخان معاصر،‌ رهاورد کلان و چشم‌گیر کورش و دودمان شاهنشاهی وی (هخامنشی) برای جهان باستان، برپایی «نخستین دولت متمرکز» در تاریخ است: دولتی واحد، مرکزگرا و مداراجو که بر اقوامی پرشمار و دارای تفاوت‌های عمیق مذهبی و زبانی و نژادی، فرمان می‌راند. آن چه که هخامنشیان را در طول دویست و سی سال قادر به حفظ و تدبیر چنین حکومتی ساخت، مدیریت سیاسی برتر، انعطاف‌پذیری،‌ تکثرگرایی و دیوان‌سالاری مقتدر این دودمان بود. بنابراین آن چه که به عنوان دستاوردهای سیاسی و نظامی کورش ستوده می‌شود، نه فقط از آن روست که وی در زمانی اندک موفق به گشایش و فتح سرزمین‌هایی بسیار شده بود، بل که از بابت «دولت متمرکز و در عین حال تکثرگرایی» است که او برای نخستین بار در تاریخ جهان باستان بنیان گذارد و کوشید تا بر پایه‌ی الگوهای برتر و بی‌سابقه‌ی اخلاقی - سیاسی، صلح و امنیت و آرامش را در میان اتباع خود برقرار سازد. تاکنون بسیاری از مطالعات منطقه‌ای نشان داده‌اند که اکثریت عظیم نخبگان اقوام تابعه، شاه پارسی را نه به چشم فرمان‌روایی بیگانه و جبار، بل که تضمین کننده‌ی ثبات سیاسی، نظم اجتماعی، رفاه اقتصادی، و از این رو، حافظ مشاغل خود می‌نگریستند و می‌دانستند [ویسهوفر، ص80]. بر این اساس، چشم‌پوشی از عمل‌کرد کورش و جانشینان‌اش در برپایی و تدبیر نخستین «دولت متمرکز و در عین حال تکثرگرا» و تقلیل و تحویل کارنامه‌ی آنان به «مجموعه عملیاتی کشورگشایانه و سلطه‌جویانه» کرداری دور از انصاف و واقع‌بینی است.
آن چه که از تاریخ خاورمیانه‌ی پیش از هخامنشی بر ما آشکار است، این است که گستره‌ی مذکور، در طول تاریخ خود، مرکز و عرصه‌ی جنگ و کشمکش همواره‌ی قدرت‌های منطقه بوده و چه بسیار اقوام و کشورهایی که در این گیرودار با ضربات دشمنان (مانند اورارتو و آشور) یا فروپاشی تدریجی (مانند مانا، کاسی، سومر) از میان رفته بودند. اما با برآمدن هخامنشیان به رهبری کورش کبیر، مردمان و ملل خاورمیانه پس از صدها سال پراکندگی و آشفتگی و پریشانی ناشی از جنگ‌های فرسایشی و فروپاشی تدریجی، اینک در پرتو حکومت متمرکز و تکثرگرای هخامنشی که نویدبخش برقراری ثبات و امنیت در منطقه بود، بی‌دغدغه‌ی خاطر از آشوب‌ها و جنگ‌های پیاپی مرگ‌آور و ویران‌گر، و بی‌هراس از یورش‌های غارت‌گرانه‌ و خانمان برانداز بیگانگان و آسوده از ترس اسارت و دربه‌دری و برده‌کشی، به کار و تولید و زندگی و سازندگی می‌کوشیدند و اگر دولت هخامنشی به واسطه‌ی شکوه‌گرایی و درایت خود،‌ میراث تمدن‌های پیشین و گذشته را پاس نمی‌داشت و در جذب و جمع و ارتقای آن‌ها نمی‌کوشید، در هیاهوی همواره‌ی ستیزه‌جویی‌ها و خودفرسودگی‌های تمدن‌های بومی، میراث گران‌سنگ آنان به یک‌باره از میان می‌رفت و از صفحه‌ی تاریخ زدوده می‌شد.
اگر تا پیش از این، آشوربنیپل (پادشاه آشور) افتخار می‌کرد که هنگام فروگرفتن ایلام آن سرزمین را به «برهوت» تبدیل کرده، بر خاک آن «نمک و بته‌ی خار» پاشیده، مردمان آن را به «بردگی» کشیده و پیکره‌ی خدایان‌اش را تاراج کرده است [هینتس، 1376، ص 186]؛ و یا سناخریب ( پادشاه آشور) در هنگام چیرگی بر بابل اذعان می‌دارد که: «شهر و معابد را از پی تا بام در هم کوبیدم،‌ ویران کردم و با آتش سوزاندم؛ دیوار، بارو و حصار نمازخانه‌های خدایان، هرم‌های آجری و گلی را در هم کوبیدم» [ایسرائل، ص25]؛ کورش در زمان فتح بابل افتخار می‌کند که با «صلح» وارد بابل شده، ویرانی‌های‌اش را «آباد» کرده، فقر شهر را «بهبود» بخشیده، «مانع از ویرانی» خانه‌ها شده و پیکره‌های تاراج شده‌ی خدایان را به میهن خود بازگردانده است [ایسرائل، ص 218]. آیا این شیوه‌ی درخشان و بی‌سابقه‌ی کورش در رفتار با اقوام مغلوب که الگوی سیاسی - اخلاقی جدیدی را برای فرمان‌روایان و دودمان‌های پس از خود برجای گذارد، نمودار سیاست و منش مردم‌دارانه و مداراجویانه‌ی وی، و نشانه‌ی تحولی نو و مثبت در تاریخ و تمدن خاورمیانه نیست؟
چیکده‌ی سخن آن که، هخامنشیان به پیشوایی کورش کبیر با برقراری نخستین حکومت متمرکز و در عین حال تکثرگرا و مداراجو در منطقه، نظامی را پدید آوردند که به گونه‌ای بی‌سابقه، ثبات سیاسی، نظم اجتماعی و ترقی اقتصادی را برای اقوام تابعه‌ی خود فراهم آورد و نیز، تمدن‌ها و هنرهای فراموش شده، یا رو به انحطاط، یا زنده‌ی اقوام بومی و پراکنده‌ی منطقه را پس از جمع و جذب و ارتقا، در قالب هنر و تمدن شاهوار، نوین و مقتدر هخامنشی، محفوظ، بل که جاودانه ساختند؛ در نگاه ما، جایگاه و منزلت والای کورش و هخامنشیان در تاریخ و تمدن جهان باستان، از این بابت است.

درباره‌ی چگونگی درگذشت کورش کبیر در سال 530 پ.م.، روایت‌های گوناگونی در دست است. «هردوت» گزارش می‌دهد که کورش در نبرد با «ماساگت»ها (= Massaget؛ از اقوام سکایی ساکن در پیرامون رود سیحون و شرق دریاچه‌ی آرال) نخست پیروز شده و سپس در جنگ دوم - که بسیار سهم‌گین توصیف گردیده - کشته شده است [پیرنیا، ص 24-419]. مورخ دیگر یونانی «کتزیاس» روایت می‌کند که کورش در نبرد با «دربیک»ها (= Derbik؛ از اقوام سکایی ساکن در شمال گرگان) زخمی شد ولی سپاه او در نهایت با یاری سکاهای آمورگس (Amorges) بر دربیک‌ها چیره گشت. کورش در اثر جراحات وارد شده، پس از روز درگذشت [پیرنیا، ص 425]. «استرابون» گزارش می‌دهد که کورش در نبرد نهایی با سکاها پیروز شد و دشمنان را تماماً تارومار ساخت. او از کشته شدن کورش در این نبردها سخن نمی‌گوید [پیرنیا، ص 439]. «گزنفون» نیز از درگذشت طبیعی کورش در پارس خبر می‌دهد [پیرنیا، ص 9-434].
به هر حال، آن چه که از مجموع روایات برمی‌آید این است که کورش، واپسین سال‌های حیات خود را در نبرد با سکاهای بیابان‌گرد و مهاجم مرزهای شمال شرقی امپراتوری گذرانده و شاید در پی یکی از این نبردها، کشته شده است. بنابراین، با توجه به گوناگونی روایات در مورد چگونگی درگذشت کورش، تأکید و ارزش‌دهی بیش از حد به «شکل» روایت هردوت - که حتا خود او نیز اعتراف نموده که این روایت را از میان روایت‌های مختلف موجود انتخاب کرده است [پیرنیا، ص 424] - از نگاه مورخ، وجه و توجیه خردپذیری ندارد.
متأسفانه نظریه‌پردازان پان‌ترکیسم در آنکارا و باکو بدون توجه و اتکا به اسناد موجود و صرفاً بر پایه‌ی تمایل و تخیل خود، نخست «ماساگت‌ها» را ترک‌تبار نموده، سپس آن‌ها را ساکن آذربایجان جلوه داده، و سرانجام با تأکید ناموجه بر روایت هردوت، کشته شدن فرضی کورش در نبرد با ماساگت‌ها را پیروزی افتخارآمیز و بزرگ ترک‌های متمدن بر پارس‌های وحشی قلمداد کرده‌اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ آمیه، پیر: «تاریخ ایلام»، ترجمه‌ی شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1372
ـ ایسرائل، ژرار: «کورش بزرگ»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارت ققنوس، 1380
ـ پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات افراسیاب، 1378
ـ زرین‌کوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران»، (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیرکبیر، 1373
ـ گزنفون: «سیرت کورش کبیر»، ترجمه‌ی علی وحیدمازندرانی، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، 1350
ـ ویسهوفر، یوزف: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377
ـ هینتس، والتر، 1376: «دنیای گم‌شده‌ی ایلام»، ترجمه‌ی فیروز فیروزنیا، انتشارات علمی و فرهنگی
ـ هینتس، والتر، 1380: «داریوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ی عبدالرحمن صدریه، انتشارات امیرکبیر


 
تزیینات کاخ‌های هخامنشی
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

پارسیان با بهره‌گیری از سنت‌های معماری کاخ‌های ستون‌دار رایج در مناطق مرتفع مشرف بر میان‌رودان و هنر ایونی‌ها (Ioni)، در تزیینات کاخ‌های خود از سنت‌های هنری کهن مردمانی استفاده کرده‌اند که در پی کشورگشایی‌های کوروش و داریوش به شاهنشاهی نوپای پارس پیوسته بودند. ویژگی بارز این سنت‌های هنری، پیچیدگی آن بود که خود ریشه در آمیزش هنری آن داشت.
در عرصه‌ی هنر خاورمیانه، از یک سو، امپراتوری‌های مغلوب آشور و بابل تا زمان سقوط خود به دست سپاهیان پارس، میراثی را حفظ کرده بودند که به گذشته‌های دور در عصر سومریان، یعنی میراثی که عناصر جهانی را در هنر خویش تجسم می‌کرد؛ و از سوی دیگر، مردم مناطق لوان (Levan) در ساحل شرقی مدیترانه، آرامی‌ها و به ویژه فنیقی‌ها شماری از مضامین تصویرگری را که از میان‌رودان، مصر و مناطق حاشیه‌‌ی دریای اژه به عاریه گرفته بودند، حفظ نموده بودند. لیکن با سقوط سازمان پادشاهی و نظام اجرایی سابق آن‌ها، مفاهیم اسطوره‌ای اولیه به فراموشی سپرده شد. لذا پارسیان که به تازگی به مقام سروری ملت‌های آن روزگار رسیده بودند، هنری را پذیرفتند که از مکاتب مختلف و گاه متعارض هنری شکل یافته بود. بدین ترتیب، وام‌های گوناگون هنری، هنر درباری پارسیان را که در خدمت شکوه پادشاه و مردم سرزمین‌های وی بود، غنا بخشید.
هر چند نخستین شکل هنر تزیینی کاخ‌های هخامنشی در پاسارگاد دیده می‌شود اما امروز، می‌دانیم که این هنر در دو مرحله گسترش یافته است. بر روی قطعات به جای مانده از تزیینات حجاری کاخ کوروش کبیر در پاسارگاد با همان تالار بار عام ، مجموعه‌ سنگ‌نگاره‌هایی را می‌بینم که در اصل، تصاویری متعلق به نگهبانان خدایان آشور و بابل بودند ولی اینک این نگاره‌ها، فارغ از مفاهیم نمادین اولیه خود در این کاخ آفریده شده‌اند: نگهبان خدای خورشید آشوری، به شکل انسان - گاو درآمده و نگهبان خدای تباهی، به شکل فرشته - ماهی. در مقابل در کاخ ورودی و بر روی یکی از درگاه‌های جانبی تالار که به شکل سنگی یکپارچه هنوز پا برجا است، نقش انسان بال‌داری را می‌بینم که وجود نوشته‌ای به سه زبان - که امروزه از بین رفته است - بر بالای این نقش، گواه آن است که این سنگ‌نگاره، تصویری از کوروش کبیر است. تاج سه شاخه‌ای که کورش در این نگاره بر سر دارد، به نظر می‌رسد از هنر تصویرگری مقدس مصریان به وام گرفته شده است (از آن جا که در آن هنگام پارسیان هنوز مصر را فتح نکرده بودند، احتملاً منطقه‌ی لوان که در میانه‌ی ایران و مصر واقع بود، واسطه‌ی انتقال این بُن‌مایه‌ی هنری باشد). بال‌های این نگاره به گونه‌ای است که نگاره‌ی فرشتگان نگهبان معابد آشور و بابل را در ذهن متبادر می‌سازد. جامه‌ی کورش نیز در این نقش، ایلامی است. چهره نجیب و شریف این نگاره - که نمودار تصویری آرمانی از شاهنشاه است - می‌خواهد سیاست و منش درخشان کورش را در مدارا با مردمان‌اش و تکثرگرایی پادشاهی‌اش را به نمایش بگذارد. دروازه‌های اصلی کاخ کورش در پاسارگاد نیز با نقش حیوانات پهن‌پیکر تزیین یافته بودند که امروزه تقریباً از میان رفته‌اند . این سنگ‌نگاره‌ها از تزیینات کاخ‌های آشوری که در آن زمان امکان دیدن آن‌ها وجود داشته است، الهام گرفته شده ‌است. با این حال، این داریوش کبیر بود که در فاصله‌ی سال‌های 521 تا 486 پیش از میلاد، به هنر درباری هخامنشی شکلی ثابت بخشید و از آن حمایت کرد به گونه‌ای که جانشینان وی نیز قواعد این هنر را پذیرفتند و آن را دنبال کردند.
پیروزی‌های پیاپی داریوش در دو سال نخست پادشاهی‌اش بر شورشیان امپراتوری و قدرتی که از این فتوح به دست آورده بود، سرانجام در صخره‌ی بیستون، مشرف بر جاده‌ی میان‌رودان و ماد به تصویر کشیده شده که در آن، برای نخستین بار، روی‌دادها و وقایع تاریخی دوران یک پادشاه به شکل ترکیبی و نه حادثه‌ای نشان داده شده است. چنین روایتی را می‌توان ریشه در سنت جاری میان‌رودان در عصر پادشاهی «نارام سین»، فرمانروای اکد در دو هزار سال پیش از آن دانست که داریوش نیز از آن الهام گرفته بود. نگاره‌های این صحنه نیز به وضوح یادآور سنگ‌نگاره‌ی «آنوبانی‌نی» پادشاه لولوبی است (سده‌ی بیستم پ.م.). در سنگ‌نگاره‌ی بیستون، نمادگرایی پیچیده‌ای به کار برده شده که در آن، ایدئولوژی پادشاهی و خداشناسی فرمان‌روای پارسی، در هم آمیخته است.
- هنر در خدمت ایدئولوژی پادشاهی
در آرامگاه داریوش در دل دیواره‌های سنگی «نقش رستم» واقع در مجاورت مکان آیینی ایلامیان باستان، ایدئولژی پادشاهی هخامنشی، جنبه‌ی ترکیبی‌تری به خود می‌گیرد. بر فراز ورودی آرامگاه، سردری دیده می‌شود که بن‌مایه‌های آن از هنر مصری وام گرفته شده است و شبیه ایوان ورودی کاخ‌های ستون‌دار هخامنشی است؛ و سرستون‌های آن که پیش‌تر کوروش نیز آن‌ها را به کار برده بود، به شکل گاوی دو سر است. نقوش و نگاره‌های آرامگاه داریوش در نقش رستم، در ساخت کاخ‌های شوش و تخت جمشید، با عناصری مانند سرستون‌های توماری که از هنر مردم «لوان» وام گرفته شده و نیز با پاستون های گلدانی شکل مصری و بدنه و شال یونانی، تکمیل شده است.
در ایوان این آرامگاه، سکویی در دو طبقه دیده می‌شود که اقتباسی از نمونه‌ی یافت شده در ایذه ـ مالمیر است که شاهزاده‌ای ایلامی در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد بر روی سنگ آفریده است. همچنین آشوریان در سنگ‌نگاره‌های خود تصویری از تخت سلطنتی را نشان داده‌اند که ستون‌های پهلوان‌پیکر اسطوره‌ای این تخت را بر دست گرفته اند. داریوش به جای ستون‌های پهلوان پیکر از نقش افرادی استفاده کرده است که نماینده‌ی ملت‌های زیر فرمان وی می‌باشند و نام میهن هر یک، در کنارش نوشته شده است. برخی از این افراد مسلح هستند . این بدان معنا است که افراد مذکور اسیر به شمار نمی‌آمدند بل که آنان مردمانی آزاد محسوب می‌شدند که در سرزمین‌های امپراتوری هخامنشی حق زندگی آزادانه داشتند.
پادشاه پارسی در این تصویر، در حال تکریم و ادای احترام به نمادی خدای‌وار (فر کیانی؟) است که بر فراز آتش مقدس نشان داده شده است.
- شوش و تخت جمشید
هر چند که داریوش پیش‌تر کاخی را برای اقامت زمستانی خود در بابل داشت ولی وی کاخ‌های شوش را نیز برای اقامت خود در طول زمستان بنا نهاد. برای رسیدن به کاخ‌ها از سمت شهر سلطنتی، باید از دروازه‌ی باشکوهی عبور می‌کردند که خشایارشا ساخت آن را به پایان رسانید. در دو سوی این دروازه، دو تن‌دیس از داریوش که در مصر ساخته شده بود، قرار داشت.
پس از حمله‌ی اسکندر و سقوط شاهنشاهی پارس، بنای کاخ به دلیل متروکه ماندن رو به ویرانی نهاد. از این رو، تزیینات زیبا و با شکوه لعاب‌دار دیواره‌های کاخ امروزه از میان رفته است به گونه‌ای که دیگر نمی‌توان محل دقیق آجر- نگاره‌های کمانداران پارسی و ایلامی را در کاخ شناسایی کرد. لباس با شکوه این سربازان بخش جالب توجه آجر- نگاره‌ها است ولی یقین داریم که به هنگام جنگ و نبرد از این لباس استفاده نمی‌کرده‌اند. بر روی لباس چین‌دار و رنگارنگ این سربازان آذین‌هایی گل‌سرخی دیده می‌شود که نقوش معماری برج‌های کنگره‌ای قلعه‌های قدیمی را در ذهن تداعی می‌کند.
در کنار نقش کمانداران پارسی ، می‌توان نقش حیوانات عظیم افسانه‌ای و یا حتا واقعی را دید که از هنر آشور و بابل وام گرفته شده‌اند. اما نمایش آن‌ها در این کاخ، فارغ از ارزش نمادین و اسطوره‌ای آن‌ها در بابل و آشور است. به این ترتیب می‌توان چنین نتیجه گرفت که نقش شیرها در نمای شمالی حیاط شرقی هیچ رابطه‌ای با ایزدبانوی آشوری ایشتر (Ishtar) ندارد و گاوهای بال‌دار هرگز نمی‌توانند تجسمی از ادد (Adad) خدای توفان آشوری باشند.
سرانجام، داریوش کار احداث مجموع کاخ‌های پارسه (= تخت جمشید) را ـ که یونانیان آن را پرسپولیس می‌نامیدند ـ آغاز کرد. تخت جمشید پایتخت کوهستانی امپراتوری پارس بود که در نقطه‌ی مقابل شوش قرار داشت، همان گونه که ایلامیان، نخستین ساکنان منطقه، انشان (Anshan) را به عنوان پایتخت زمستانی خود برگزیده بودند. وجود مفهوم دوگانگی که اقتباسی از دوگانگی ایلامیان باستان است، در ساخت و گزینش مکان پایتخت‌ها نیز نمایان شده است. در تخت جمشید وجود سنگ‌های خوب و مناسب محلی، زمینه را برای معماری کاخ‌های ستون‌دار با تزییناتِ حجاری و رنگ‌آمیزی شده و نیز استفاده از آجرهای لعاب‌دار را در برخی قسمت‌ها فراهم آورده بود.
- هنر در خدمت شکوه و اقتدار شاهنشاهی
در تخت جمشید و در مقایسه با معماری و تزیینات کاخ‌های شوش، به نظر می‌رسد که هنرِ منسجم به کار برده شده در ساخت و تزیین کاخ ها، هدفی جز بیان شکوه و عظمت امپراتوری و به ویژه شخص پادشاه را ندارد. در وسط دیواره‌های ایوان آپادانا، دو سنگ‌نگاره‌ی متقارن وجود داشته که در آن، شاهنشاه در زیر سایبانی بر روی تخت پادشاهی نشسته است و شاه‌زاده و جانشین وی نیز به حالت ایستاده در کنار او دیده می‌شود. در این نگاره، چهره‌ی پادشاه و جانشین وی به یک شکل نشان داده شده است زیرا در آفرینش این نقش‌ها چهره پردازی برای شاه مد نظر نبوده است بل که می‌خواسته‌اند تمثال‌های برجسته‌ای بیافرینند که با چهره‌ای آرمانی که در هنر آشور دیده می‌شود، قرابت داشته باشد. دو خدمتکار در پشت سر پادشاه دیده می‌شود که یکی دستمال و دیگری تبرزین جنگی پادشاه را به دست گرفته است. نیام خنجری که به کمربند وی بسته شده، کنده‌کاری شده است. یکی از درباریان و نجیب‌زاده‌ها که همانند مادها لباس پوشیده است، ظاهراً بار یافتگان را به حضور پادشاه معرفی می‌کند. بعدها این سنگ‌نگاره‌ها را از محل اصلی خود جابه‌جا نموده و به عمارت خزانه (= گنج‌خانه) برده بودند. امروزه در محل پیشین آن‌ها، سنگ‌نگاره‌ی سربازان پارسی و مادی را می‌بینیم که رو به روی هم ایستاده‌اند. در دو سوی این‌ها، دو سنگ‌نگاره‌ی متقارن دیده می‌شود که در هر یک از آن‌ها شیری، گاوی را با پنجه و دندان شکار کرده است. این صحنه‌ی شکار، بی‌گمان، فارغ از مفاهیم نمادین اسطوره‌ای در این جا نشان داده شده است.
در جبهه‌ی غربی ایوان، سربازان پارسی در سمت راست در سه ردیف نشان داده شده‌اند در حالی که در جبهه‌ی شمالی، سربازان پارسی به تناسب و به صورت متقارن در سمت چپ قرار گرفته‌اند. در ردیف بالایی، تصویر ارابه‌ی باشکوه پادشاه نیز وجود داشت که امروزه فقط نقش ارابه‌ران آن باقی مانده است. در مُهر استوانه‌ای داریوش، تصویر همین ارابه دیده می‌شود که پادشاه از فراز آن، به سوی شیری تیر می‌افکند.
- ملت‌های امپراتوری
بر روی دیواره‌ی پلکان آپادانا و در سه ردیف متقارن، سنگ‌نگاره‌هایی دیده می‌شود که در آن‌ها، نمایندگان ملت‌های تبعه‌ی امپراتوری در حال تقدیم هدایای بومی و نمادین خود به پادشاه، نشان داده شده‌اند.
در میان این سنگ‌نگاره‌ها، مادها را می‌توان با توجه به شکل سر و کلاه آن‌ها شناخت. در پشت سر مادها، ارمنیان قرار گرفته‌اند که همانند مادها، لباس سرهم پوشیده‌اند. در ردیف زیری ارمنیان، خوزی‌ها (= ایلامیان) دیده می‌شوند که همه‌، پیراهن و دامن چین‌دار پوشیده‌اند و هدیه‌ی آن‌ها عبارت است از یک شیر ماده و دو بچه شیر، و یک جفت خنجر مشابه خنجری که داریوش در مجسمه‌ی خود که در شوش یافت شده است، به کمر بسته است. به دنبال آنان، هراتی‌ها قرار گرفته‌اند که شتر دو کوهانه‌ای با خود آورده‌اند. بابلی‌ها با گاومیش کوهان‌دار، و لیدیه‌ای‌ها که اشیایی قیمتی و ارابه‌ی دوچرخی را به عنوان هدیه برای پادشاه آورده‌اند؛ اشیای قیمتی عبارت‌اند از: گلدان‌های زرین پر نقش و نگار با بریدگی‌های عمودی، دو کاسه و بازوبندهای نفیس مزین به نقش گریفون.
در لابه‌لای همین سنگ‌نگاره‌ها می‌توان اهمیت مردمان ساکن در مناطق شرقی شاهنشاهی پارس و در آسیای مرکزی را به خوبی دریافت کرد که به نظر می‌رسد پارسیان به جهت اشتراکات قومی، روابط دوستانه‌ و نزدیک خود را با آن‌ها حفظ کرده بودند. برای نمونه، می‌توان چهره‌ی دو سکای «تیز- کلاه‌خود» (Saka Tigrakhauda) را شناسایی کرد که اسب کوتاه قد آراسته، دستبندهایی با سر حیوانات، پارچه‌های چین‌دار و جبه‌ای را به عنوان هدیه با خود آورده‌اند. تمام این افراد مسلح هستند و این امر مؤید آن است که حضور آنان در خاک شاهنشاهی پارس و زندگی در آن، آزادانه و همراه با روابط دوستانه با پادشاه بوده است. تمامی گروه‌های نمایندگان به طور همزمان برای بزرگ‌داشت پادشاه به هنگام برگزاری مراسمی با شکوه در آپادانا گردهم آمده‌اند. به نظر می‌رسد این نقش، تصویری از واقعیتی است که در محوطه‌ی آپادانا همه ساله وجود داشته است. اما تاکنون سند صریحی به دست نیامده که نشان دهد این افراد به هنگام برگزاری مراسم سال نو در تخت جمشید گردهم می‌آمدند.
- کاخ صد ستون
کاخ صد ستون یا تالار تخت در سمت شمال، اندکی بالاتر از گنج‌خانه (عمارت خزانه) و رو به روی آپادانا قرار دارد. طرح آن از ابتدا ریخته شده بود ولی خشایارشا ساخت بنای آن را آغاز کرد. این کاخ چهار گوش با یک‌صد ستون و هفتاد متر طول و عرض، نمونه‌ی مشابهی از کاخ آپادانا است که خشایارشا نتوانست ساخت آن را در زمان حیات خود به پایان برساند و اردشیر (424 ـ 465 پ.م. ) کار احداث آن را به پایان رساند.
از نظر معماری، تفاوت‌هایی میان این کاخ و کاخ آپادانا وجود دارد. در سه ضلع کاخ، دو ردیف دیوار ساخته شده و دالان باریکی را بین خود تشکیل داده که به بیرون راه ندارد ولی از طریق دو درگاه بزرگ و با شکوه به تالار مرکزی راه داشته است.
موقعیت و محل قرار گرفتن دالان‌ها و درگاه‌ها به گونه‌ای است که به نظر می‌رسد دیوارهای داخلی بلندتر از دیوارهای بیرونی بوده است. بدین جهت، در بخش فوقانی، پنجره‌های بلندی زیر سقف تعبیه شده بود تا از طریق آن‌ها نور به داخل فضای بزرگ و تاریک آن بتابد. در نمای شمالی تالار صد ستون و در ایوان ستون‌دار آن، تن‌دیس گاوهایی به عنوان نگهبانان بزرگ دو دروازه‌ی اصلی ورودی به کاخ، دیده می‌شد. تزیینات درگاه‌های بزرگ، شبیه نمای آپادانا است. بر روی درگاه‌ها، شاه را به صورت نشسته بر روی یک صندلی می‌بینیم که در پایین آن در پنج ردیف، پارسیان و مادها به صف ایستاده‌اند. نگاره‌ی دیگر ملت‌های امپراتوری بر روی درگاه‌های دروازه‌های جنوبی تالار که دروازه‌های تصنعی تالار بودند آفریده شده است. موضوع تزیینات دروازه‌های داخلی تالار، پهلوانی است که به عنوان تجسم قوم پارس و یا شخص پادشاه با جانوری شرور و اسطوره‌ای نبرد می‌کند و او را از پای در می‌آورد.
- کاخ داریوش
کاخ آپادانا به کاخ کوچک‌تری راه دارد که داریوش نخست آن را در بخش جنوبی تخت جمشید بنا نهاد . این کاخ «تچر» (Tachar) نام دارد. تزیینات نمای سکوی کاخ، تصویری از ارتش شاهنشاهی پارس را با لباس‌های با شکوه نشان می‌دهد که در گوشه و کنار آن ردیفی از افراد نیز دیده می‌شوند که آذوقه و حیوانات زنده را - شاید برای کاربردهای آیینی - حمل می‌کنند. این نقوش، بر روی دیواره‌ی پلکان‌های متقارن کاخ کنده‌کاری شده‌اند.
تزیینات درگاه‌های دروازه‌های کاخ، زندگی روزمره‌ی دربار را نشان می‌دهد. شاه وارد محل اقامت خود می‌شود و پشت سر وی خدمتگزارانی ایستاده‌اند که چتری را بر سر شاه نگهداشته‌اند. در درگاه دیگر، پشت سر شاه دو خدمتکار دیده می‌شود که حوله و عطردان پادشاه را حمل می‌کنند که با نمونه‌ی مصری آن شباهت بسیاری داد.
- کاخ سه درگاهی
کاخ اختصاصی داریوش (تچر)، نخستین بنا و اقامتگاه خصوصی شاهان هخامنشی است که در بخش جنوبی تخت جمشید ساخته شده است. در زمان شهریاری اردشیر، بنای کوچکی در انتهای جنوبی حیاط وسیع جلوی پلکان شرقی آپادانا ساخته شد که به نظر می‌رسد محلی است برای ورود به بخش کاخ‌های خصوصی که پس از داریوش، خشایارشا و اردشیر نیز اقامتگاه خصوصی خود را در جنوب تخت جمشید ساخته بودند. بر روی یکی از دیواره‌های داخلی درگاه‌های ورودی کاخ، پادشاه را می بینیم که بر روی تخت نشسته است و 28 تن از نمایندگان کشورها، تخت وی را بر دوش گرفته‌اند. پشت سر شاه به هنگام ورود یا خروج به/ از تالار، خدمتکارانی ایستاده‌اند که یکی چتری باز را بر سر شاه نگه‌داشته و دیگری حوله و مگس‌پرانی در دست دارد.
بر روی این نگاره‌ها و به هنگام کشف آثار آن‌ها در سال 1933، نقاشی‌های رنگی اولیه‌ی کاخ هنوز باقی مانده بود. آبرنگ‌هایی که یکی از باستان شناسان از نقوش بازمانده از این درگاه‌ها کشیده است، نشان می‌دهد که پیراهن پادشاه، قرمز رنگ بوده و کفش‌های وی آبی رنگ.
نقوش پلکان‌های ورودی کاخ به خوبی رابطه‌ی نزدیک و برادرانه بین پارسیان و مادها را نشان می‌دهد. بزرگان پارسی و مادی در حالی که بسیار دوستانه به همدیگر نگاه می‌کنند، از پله‌ها بالا می‌روند و برخی شاخه‌ی گلی (نیلوفر؟) در دست دارند و برخی دیگر دست بر شانه‌ی دیگری نهاده‌اند . در شرق ایران، نمونه‌ی مشابه این تزیینات بر روی ظروف سلطنتی بلخ، در مرزهای شاهنشاهی ایران و آسیای مرکزی در حدود 1500 سال قبل دیده شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* برگرفته از «پیر آمیه»: تزیینات معماری کاخ‌های هخامنشی (+)؛ با ویرایش و تلخیص.


 
نظامی گنجوی، سخنور بزرگ پارسی
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

حکیم الیاس بن یوسف بن زکی بن موید، ملقب به جمال الدین و مکنی به ابومحمد و معروف به حکیم نظامی گنجوی . از اعاظم شعرای فارسی زبان است . وی در حوالی سنه 530 ق. از مادری کردنژاد در گنجه بزاد و همه عمر خود را در گنجه به زهد وعزلت به سر برد و تنها سفری کوتاه مدت به دعوت سلطان قزل ارسلان به سی فرسنگی گنجه کرد و از این پادشاه عزت و حرمت دید. از شاعران همزمان خویش با خاقانی ارتباط داشته است و در مرگ او رثایی گفته است . از شاهان معاصر[با خود،] با اینان مربوط بوده است: فخرالدین بهرامشاه حکمفرمای ارزنگان از دست نشاندگان قلج ارسلان که کتاب مخزن الاسرار را به نام او به نظم درآورده است، اتابک شمس الدین محمد جهان پهلوان که منظومه خسرو و شیرین بدو تقدیم شده است، و طغرل بن ارسلان سلجوقی و قزل ارسلان بن ایلدگز که در همین منظومه از ایشان نام برده است، ابوالمظفر اخستان بن منوچهر شروانشاه که لیلی و مجنون را به نام او کرده است، نصرةالدین ابوبکربن جهان پهلوان اتابک آذربایجان که شرفنامه به نام او مصدر است، و چند تن دیگر از امرا واتابکان آن سامان. در تاریخ وفات نظامی هم چون تاریخ ولادت‌اش اختلاف است، حاجی خلیفه 596 و آذر بیگدلی 589 و هدایت 576 و تقی الدین کاشی 606 و مولف نتایج الافکار 602 ق. بنا به تحقیقی که آقای دکتر صفا کرده است با احتساب 84 سال عمر نظامی و فرض این که وی در سال 530 ولادت یافته باشد عدد 614 برای سال درگذشت او به صواب نزدیک‌تر می نماید. مدفن او در گنجه است.
آقای دکتر صفا راجع به سبک و اشعار نظامی آرد: «نظامی از شاعرانی است که بی شک باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست، وی ازآن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست با ایجاد یا تکمیل سبک خاصی توفیق یابد ... تنها شاعری که توانست شعر تمثیلی را در زبان فارسی به حد اعلای تکامل برساند نظامی است، وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع و اختراع معانی و مضامین نو و دلپسند در هر مورد و تصویر جزییات و نیروی تخیل و دقت در وصف و ایجاد مناظر رائع و ریزه کاری در توصیف طبیعت و اشخاص و احوال و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته است آثاری که از این سخنسرای قوی طبع نازک اندیشه بازمانده است، عبارت است از:
1 - دیوان قصاید و غزل ها و قطعات او که به روایت دولتشاه بالغ بر 20000 بیت بوده است، و اکنون از آن همه جز مختصری به دست نیست، قصاید و غزلیات بازمانده از آن دیوان بزرگ را مرحوم وحید دستگردی فراهم آورده و به نام گنجینه گنجوی منتشر ساخته است. و اینک نمونه ای از اشعار این دیوان . از قصاید اوست :
در این چمن که ز پیری خمیده شد کمرم // ز شاخه های بقا بعد ازین چه بهره برم // نه سایه ای است ز نخلم نه میوه ای کس را // که تندباد حوادث بریخت برگ و برم // ز نافه مشک تر آید پدید و این عجب است // که نافه گشت عیان از سواد مشک ترم
2 - مثنوی مخزن الاسرار که در حدود 2260 بیت است به بحر سریع، مشتمل بر 20 مقاله در اخلاق و مواعظ و حِکَم که در حدود سال 570 ق. به اتمام رسیده است و از آن است این ابیات :
ای به زمین بر چو فلک نازنین // نازکشت هم فلک و هم زمین ... // هر که تو بینی ز سپید و سیاه // بر سرکاری است درین کارگاه
3 - مثنوی خسرو و شیرین به بحر هزج مسدس مقصور و محذوف در 6500 بیت، که به سال 576 ق. نظم‌اش پایان گرفته است و این مثنوی از دلکش ترین شاهکارهای عشقی زبان فارسی است. ابیات زیر در توصیف آب تنی کردن شیرین از آن جاست :
چو قصد چشمه کرد آن چشمه نور // فلک را آب در چشم آمد از دور // سهیل از شعر شکرگون برآورد // نفیر از شعری گردون برآورد // پرندی آسمانگون بر میان زد // شد اندر آب و آتش در جهان زد // فلک را کرد کحلی پوش پروین // موصل کرد نیلوفر به نسرین // حصارش نیل شد، یعنی شبانگاه // ز چرخ نیلگون سر برزد آن ماه // تن سیمینش می غلطید در آب // چو غلط قاقمی بر روی سنجاب // در آب انداخته از گیسوان شست // نه ماهی بلکه ماه آورده در دست // مگر دانسته بود از پیش دیدن // که مهمانی نوش خواهد رسیدن // در آب چشمه سار آن شکر ناب // ز بهر میهمان می ساخت جلاب .
4 - مثنوی لیلی و مجنون به بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور و محذوف و 4700 بیت است، نظم این مثنوی به سال 588 ق. به پایان رسیده است و از آن جاست :
مجنون چو حدیث عشق بشنید // اول بگریست ، پس بخندید // از جای چو مار حلقه برجست // در حلقه زلف کعبه زد دست // می گفت گرفته حلقه در بر // کامروز منم چو حلقه بر در // در حلقه عشق جان فروشم // بی حلقه او مباد گوشم ... // یارب به خدایی خداییت و آنگه به کمال پادشاییت // کز عشق بغایتی رسانم // کو ماند اگر چه من نمانم // گر چه ز شراب عشق مستم // عاشقتر از این کنم که هستم .
5 - مثنوی هفت پیکر که آن را بهرامنامه و هفت گنبد نیز خوانده اند، در 5136 بیت به بحر خفیف مسدس مخبون مقصور و محذوف است در سرگذشت افسانه ای بهرام گور، عشقبازی او با هفت دختر از شاهزادگان هفت اقلیم ، از آن منظومه است در صفت خورنق: چونکه برشد به بام او بهرام // زهره برداشت بر نشاطش جام // کوشکی دید کرده چون گردون // آفتابش درون و ماه برون // آفتاب از درون به جلوه گری // مه ز بیرون چراغ رهگذری // بر سر او همیشه باد وزان // دور از آن باد کوست باد خزان .
6 - مثنوی دیگر اسکندرنامه است در 10500 بیت به بحر متقارب مثمن مقصور و محذوف، مشتمل بر دو بخش یکی شرفنامه، دیگری اقبالنامه که در حوالی سال 600 به اتمام رسیده است. و این ابیات در مرگ دارا از آن کتاب است:
سکندر چو دانست کآن ابلهان // دلیرندبر خون شاهنشهان // پشیمان شد از کرده پیمان خویش // که برخاستش عصمت از جان خویش چو در موکب قلب دارا رسید // ز موکب روان هیچکس را ندید // تن مرزبان دید در خاک و خون // کلاه کیانی شده سرنگون // سلیمانی افتاده در پای مور // همان پشه ای کرده بر پیل زور // به بازوی بهمن برآموده مار // ز رویین دژ افتاده اسفندیار // نهال فریدون و گلزار جم // بباد خزان گشته تاراج غم // نسب نامه دولت کیقباد // ورق بر ورق هر سوئی برده باد.
(برگرفته از لغت‌نامه دهخدا)


 
تاریخ آموزش و پرورش درایران باستان –3
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

نوشته‌ی: سورنا گیلانی

+ آموزش و پرورش در عصر سلوکیان و اشکانیان :
با انقراض یافتن سلسله هخامنشی توسط اسکندر مقدونی و سپس تاسیس سلسله سلوکی به توسط یونانیان (مقدونیان) در ایران، شکوفایی فرهنگی ایران در مقایسه با دوران گذشته به واقع از میان رفت. به عبارتی در این دوره آموزش و پرورش به شیوه سنتی دچار رکود گردید. زیرا بنا به مدارک و مستندات تاریخی از سوی سلوکیان بسیاری از آتشکده‌ها و دیگر امکنه آموزشی ویران گردید و سعی و تلاش در یونانی کردن آداب و رسوم اجتماعی و تربیتی شد (درانی، ص 27). به واقع سلوکی‌ها عامل بزرگی در جهت یونانی کردن مشرق زمین بودند و در شهر سلوکیه علوم و دانش‌ها و صنایع یونانی ترویج و تبلیغ می‌گردید. به عنوان مثال «دیوژن بابلی» و جانشین او «اپلدور» به تعلیم و تعلم فلسفه رواقی در سلوکیه می‌پرداختند (پیرنیا، ص1866).
به طور کلی در دوره سلوکیان علم و دانش در ایران رو به ضعف و فتور نهاد و نهادهای آموزشی و مقررات حاکم بر آن تقریباً مختل گردید، اما با روی کار آمدن خاندان پارتی و آغاز زمامداری شاهان اشکانی دگر بار فرهنگ ایرانی احیا گردید و با گذشت زمان روز به روز بر غنای فرهنگی ایران آن عصر افزوده گشت. البته از تعلیم و تعلم و تربیت دوران پارت‌ها نیز اطلاعات چندانی در دست نمیباشد. لیکن آن چه مسلم است زبان پارتیان زبانی بوده که پهلوی خوانده میشد و البته اندک تفاوتی با پهلوی ساسانی نیز داشته است (پیرنیا، ص 2355؛ الماسی، ص 93) که البته در اوایل عصر اشکانی زبان و خط یونانی رواج بسیار داشته است (الماسی، ص 93). خط اشکانیان خط آرامی بوده است و البته خط یونانی و پهلوی نیز کاربرد داشته است و همچنین نباید تصور کرد که خط میخی به طور کلی متروک شده بود، زیرا در بابل لوحه هایی که متعلق به اشکانیان است و به خط میخی نگاشته شده، یافته اند (پیرنیا، ص 2355). به طور کلی در این باب میتوان اظهار داشت که پارتیان در اوایل زمامداری خویش از زبان یونانی در نگارش کتیبه‌ها و روی سکه‌ها استفاده میکردند و به تدریج از اواخر قرن اول میلادی استفاده از زبان یونانی کنار نهاده شد و زبان پارتی جایگزین گردید (سلطان‌زاده، ص 22).
اشکانیان بر روی پوست آهو مینگاشتند. ازجمله سه نوشته مربوط به دوران زمامداری پارتیان در اورامان کردستان کشف شده است که هر سه بر پوست آهو نگارش یافته است و دو برگ آن به خط یونانی و سومی به زبان پهلوی و خط آرامی میباشد، البته اشکانیان از کتان و پاپیروس نیز جهت نگارش استفاده میکردند (سلطان‌زاده، ص 22-21).
پارتیان به سبب ایرانی بودن و گرایش داشتن به سنت‌های کهن کوشش داشتند تا نهادهای آموزش و پرورش را به سبک پیشین زنده نمایند به گونه‌ای که در نیمه دوم حکومت اشکانی آتشکده‌ها رونق بسیار یافتند و آموزش و تعلیم به توسط مغان استحکام نسبی یافت و حتا برای گروه‌های اشراف و خاندان برگزیده آموزشگاه‌هایی دایر گردید (درانی، ص 27 ).
اشکانیان به جوانان خود سواری و تیراندازی و شیوه‌های مختلف جنگ را میآموختند و به طور کلی میتوان اذعان داشت تربیت آن‌ها متناسب با احتیاجات ملی بود. البته اشکانیان خواندن و نوشتن نیز میآموختند لیکن این امر مختص طبقات اشراف و ممتاز جامعه بود (وکیلیان، ص 94).
آن گونه که از تواریخ بر میآید، اشکانیان را برنامه سوادآموزی و درسی نو باوگان طبقات ممتاز شامل موارد ذیل بود: علوم دینی، خواندن و نوشتن، حساب، علم الاشیا و دروس علمی به سان کشاورزی، و البته لازم است ذکر گردد که اشکانیان نیز به سان هخامنشیان در روش تدریس به جنبه‌های عملی آموزش توجه ویژه داشتند و حتا به هنگام ضرورت معلم شاگرد را تنبیه مینمود (وکیلیان، ص 94).
نکته بسیار جالب در مورد دانش عصر اشکانی پیدایش و اختراع نوعی شبه پیل الکتریکی است که در حفاری‌های قریه‌ای در اطراف بغداد، نمونه‌های بسیاری از آن یافته‌اند، اشکانیان از این پیل‌ها به مقدار قابل توجهی نیروی برق به دست میآوردند و از آن جهت آبکاری مصنوعات خویش به توسط طلا و نقره استفاده مینمودند. به عبارت دیگر همان عملی را انجام می‌دادند که امروزه آبکاری الکتریکی نامیده میشود (حکمت، ص 238).
+ آموزش و پرورش در عصر ساسانیان:
با شکست اردوان پنجم و مرگ او در نبرد روی داده در قرن سوم میلادی در جلگه هرمزدگان میان او و اردشیر بابکان، سلسله اشکانی انقراض یافت (پیرنیا، ص2218) و آفتاب دولت ساسانی پدیدار گردید. آفتاب دولتی که بنا به گفته‌ی کریستنسن مؤلف کتاب «ایران در زمان ساسانیان» عهد بزرگ تمدن ادبی و فلسفی ایران باستان در دوران حکومت پادشاهان این سلسله و بالاخص خسرو اول آغاز میگردد ( کریستنسن، ص297).
در آن زمان نیز با توجه به اوضاع طبقاتی به مانند ادوار سابق، تعلیم و تربیت عالیه به تقریب ویژه خانواده‌های نجبا و اشراف بوده است و مردم عادی به واقع بهره‌ای از آن نداشتند، لیکن به دلایل متعدد نیاز بیشتری به دبیران و کارگزاران دولتی و ماموران مالیاتی احساس میگردد و لذا تعلیم و تربیت نسبت به سابق تا حدی گسترده‌تر میگردد و حتا ظاهراً تعداد بسیار معدودی از طبقات غیر اشرافی و متوسط الطبقه نیز از سواد و تعلیم و تربیت مختصری برخوردار بوده‌اند (الماسی، ص 95).
در عصر ساسانی به سبب پیدایش مذاهبی نوین نظیر مانوی و مزدکی و هم‌چنین ظهور و گسترش دین مسیح و بودا و مسائل جدید اقتصادی و سیاسی، بحث درباره علوم اجتماعی و حکومتی و غیره بیش از پیش معمول گردید و حتا در تواریخ مذکور است که پادشاهانی به سان انوشیروان بدین گونه مسائل اظهار علاقه داشته و در مباحث این چنینی شخصاً شرکت میجستند (کشاورزی، ص86).
حکومت ساسانی هم‌چنین با توجه به رسمیت دادن به دین زرتشت و تکیه بر آن به جهت تمرکز قدرت، ضرورت وجود دستگاه‌های آموزشی دینی را احساس نمود و لذا آموزشگاه‌های دینی که معمولاً در آتشگاه‌ها بودند کثرت پذیرفت و ازدیاد این امکنه کثرت موبدان را نیز سبب گردید.
بدان گونه که از تواریخ بر میآید، در زمان ساسانیان سازمان‌های تربیتی عبارت بودند از خانواده، مدرسه، و مدارس ویژه‌ی بزرگ‌زادگان که معمولاً در نزدیکی قصر شاهی ساخته میشدند (الماسی، ص95). مطابق نظر کریستنسن، جوان بعد از گذراندن مراحل مختلف تعلیمی و تربیتی در سن بیست سالگی مورد امتحان و آزمون دانشمندان و هیربدان قرار میگرفت (کریستنسن، ص298).
غلامی از خدمتگزاران دربار خسرو اول تفصیل تعلیماتی را که آموخته بود بدین طریق شرح میدهد: «در سن مقرر او را به مدرسه گذاشته‌اند و قسمت‌های مهم اوستا و زند را مانند یک هیربد در آن جا از بر کرده، سپس در تعلیمات متوسطه‌ی ادبیات، تاریخ، فن بیان، هنر اسب سواری، تیراندازی، نیزه بازی و به کار بردن تبر زین را آموخته و موسیقی و سرود و ستاره شناسی را فرا گرفته و در شطرنج و سایر بازی‌ها به حد کمال رسیده است و ... » (کریستنسن، ص 299).
هم‌چنان که پیش از این ذکر گردید، عصر ساسانی مقارن است با شیوع و گسترش دین مسیح و هم‌چنین ظهور مکتب‌های مانوی و مزدکی و از سوی دگر توسعه و پیش‌رفت باورهای بودایی و عقاید و افکار چینی، که نقشی اساسی را نیز در ایجاد سازمان‌های نوین آموزش در ایران ساسانی ایفا نمودند و لذا آموزشگاه‌ها هم از نظر کمیت و هم از نظر کیفیت توسعه یافتند و بسط پیدا نمودند. بارزترین نمونه آن دو مدرسه مشهور ایرانی یکی در «رها» و دیگری در «نصیبین» بود که هر یک حدود هشت‌صد جوینده دانش را در خود جای داده بودند (الماسی، ص 98). بنا به مستندات باقیمانده از آن دوران، مدت تحصیل در مدرسه نصیبین سه سال بود و در هر حال درطی دو دوره تابستانی و زمستانی مجالس درس برگزار میشد و برای اقامت شاگردان درآن مجموعه‌ای متشکل از خانه‌های کوچک اختصاص یافته بود که در هر کدام هشت تا ده نفر میزیستند و بدون اجازه مسؤولان مدرسه حق خروج از محوطه مدرسه را نداشتند و تنها به هنگام تعطیلی مجالس درس اجازه بیرون رفتن مییافتند و معمولاً مجالس درس در آن از صبح تا شام برقرار بود (سلطان‌زاده، ص 33).
با گسترش دین مسیح و زبان سریانی حوزه‌های علمی بسیاری را مسیحیان در شهرهای ایران بنا نهادند که از این مدارس عالمان بزرگی به مانند نرسی، فرهاد، رییس دیر مامتی موصل، پولس ایرانی که کتابی مشتمل بر بحث منطق برای انوشیروان نوشته و هم اکنون نیز در دست است، برخاستند (حکمت، ص 388).
از دگر مراکز آموزشی عهد ساسانی که میتوان بدان اشاره داشت حوزه علمی «ریو اردشیر» به ریاست معانا بیت اردشیری معروف به معانا ایرانی می باشد که به تعلیم و آموزش طب و نجوم و فلسفه در آن پرداخته می‌شد، از سوی دگر کلیسای نستوری واقع در حوالی مداین از مهم‌تری مراکز تدریس منطق و فلسفه و نجوم در عصر ساسانی محسوب میشد (ضمیری، ص61؛ کریستنسن، ص99 [299]).
اما معتبرترین و مشهورترین مرکز آموزش عالی ایران باستان دانشگاه گندی شاپور میباشد که تا اواخر قرن سوم هجری نیز فعال بوده است (کشاورزی، ص86) و معروف است که بر سر در آن نگاشته بودند: «دانش و فضیلت برتر از بازو و شمشیر است» (وکیلیان، ص102). بنای گندی شاپور را به شاپور اول ساسانی و به قرن سوم میلادی نسبت میدهند لیکن برخی احتمال می‌دهند که اردشیر بابکان سنگ بنای آن را به نام پسر خویش شاپور نهاده باشد و فرزندش شاپور آن را تکمیل و به اتمام رسانده باشد (حکمت، ص 385).
در دانشگاه گندی شاپور علی‌رغم این که فلسفه، ریاضیات، ادبیات و الهیات تدریس می‌گشت و حتا دانشکده‌ای برای نجوم و رصدخانه‌ای نیز جهت رصد ستارگان در آن ساخته شده بود (درانی، ص 46)، پزشکی بیش از سایر علوم رونق داشت و برخی از نام‌دارترین استادان طب و داروسازی که از گندی شاپور فارغ التحصیل گشتند نظیر بخت‌یشوع و ماسویه و یوحنا بن ماسویه، تألیفات‌شان پایه‌گذار اساس علم طب در تمدن اسلام شد (وکیلیان، ص 99).
روی هم رفته اساتید گندی شاپور از سه دسته تشکیل می شدند :
- مسیحیان سریانی که ساکن و تبعه ایران و در حقیقت ایرانی بودند.
- ایرانیان اصلی که زبان پهلوی و دین زرتشتی داشتند.
- علمای هندی که نسبت به دو گروه دیگر در اقلیت بودند (درانی، ص46).
اهمیت و اعتبار دانشگاه گندی شاپور که بیمارستان و هم‌چنین کتابخانه بزرگی با هزاران جلد کتاب را نیز شامل میشد (سلطان‌زاده، ص 31) از عهد زمامداری خسرو اول فزونی یافت. زیرا به سال 529 میلادی «ژوستینین» امپراتور روم مدارس آتنی را تعطیل ساخت و در نتیجه جمعیت فلاسفه پراکنده گشت. هفت تن از فیلسوفان تحت تعقیب و فراری عصر تعصبات مذهبی کلیسایی بیزانس به ایران مهاجرت می‌نمایند و در دربار انوشیروان مورد استقبال و احترام قرار میگیرند (گیرشمن، ص332). این هفت دانشمند که به سه گروه استادان سابق الذکر گندی شاپور اضافه گشتند و به تدریس و تعلیم پرداختند عبارت بودند از: دمسقیوس سوریایی، سیمبلیتیوس کلیکیایی، یولامیوس فروگی، پریسیکیانوس لودیه‌ای، هرمیاس فینیقی، اپیدوروس غزی، و دیوجانوس فینیقی (کریستنسن، ص306؛ ضمیری، ص62).
البته اقدامات پادشاهان ساسانی در حمایت از دانش محدود به همین اقدامات نبود بل که در این راه به فعالیت‌های دگری نیز دست یازیدند. از جمله اردشیر بابکان، موسس سلسله، متخصصان ویژه‌ای را به هند و بین النهرین و شهرهای بیزانسی نزدیک فرستاد تا آثار مهم را گردآوری نمایند. شاپور فرزند و جانشین او نیز چنین کوششی به خرج داد و پزشکان یونانی را به ایران فراخواند تا به مطالعه پزشکی بپردازند (درانی، ص 50). از سوی دگر، خسرو انوشیروان نیز پزشک مخصوص خویش «برزویه» را به سفر هند برای به دست آوردن کتب ارزشمند گسیل میدارد که او کتب بسیاری را از هند به ایران منتقل و به زبان پهلوی ترجمه نمود که از جمله مشهورترین آن‌ها میتوان به کلیله و دمنه اشاره داشت (گیرشمن، ص332؛ کریستنسن، ص307).
همان گونه که پیش‌تر ذکر گردید، در عهد ساسانی دو مکتب نوین مزدکی و مانوی صفحاتی نوین را در تاریخ فلسفه ایران گشودند که در جای خویش قابل توجه است. مزدکیان و مانویان نیز به تبلیغ و تعلیم اصول خویش پرداختند و به خصوص حکمت مانوی از مرزهای ایران خارج گردید و در گستره وسیعی از دنیای آن روز یعنی از چین تا سرزمین گل (فرانسه امروزی) هوادارانی یافت (حکمت، ص409). مانی هم‌چنین کتب بسیاری را برای ترویج آیین خویش نگاشت از جمله کتاب‌های «کفالایا» [که در واقع مجموعه سخنان مانی است که شاگردان‌اش پس از مرگ وی گردآوری و ترجمه کرده‌اند] و «شاپورگان». جالب است که مانی برای سهولت آموزش اصول آیین خویش به مردم عامی و بی‌سواد، در کتب خویش از تصاویر زیبا سود میجست و به همین سبب او را مانی نقاش نیز لقب داده بودند. یکی از معروف‌ترین کتاب‌های او که تصاویر زیبا در آن جلوه گر بود کتاب «ارژنگ» میباشد (هوار، ص175؛ جهت اطلاعات بیش‌تر رجوع کنید به کریستنسن، ص 150-131). مزدک نیز با نشر افکار خویش که به مرام اشتراکی اشتهار دارد و بسیار به فلسفه کمونیستی امروزین شباهت داشت در واقع از نیروهای موثر در فرآیند تعلیم وتربیت عصر ساسانی بوده است، او نیز کتابی را برای تعلیم و تبلیغ آیین خویش نگاشته بود که اکنون از میان رفته است لیکن در منابع عربی قرون اولیه اسلامی به دو ترجمه ابن مقفع و ابان لاحقی ازآن اشاره شده است (جهت اطلاعات بیش‌تر رجوع کنید به هوار، ص177-179 و کریستنسن، ص 261-228).
خلاصه مطلب این که آموزش و پرورش عصر ساسانی را میتوان در چند جمله به شرح ذیل بیان نمود:
در روزگار ساسانیان تحولات اجتماعی، سیاسی و پیش‌رفت دانش و هنرهای گوناگون و هم‌چنین ارتباطات بین المللی و توسعه اندیشه‌ها و هم‌چنین پیوند دیانت با حکومت سبب گردید تا آموزش و به ویژه آموزش عالی علی‌رغم محدودیت‌های برآمده از تمایزات طبقاتی در مرتبه والایی قرار گیرد.

کتاب‌نامه :

- الماسی، علی محمد: تاریخ آموزش و پرورش اسلام و ایران، دانش امروز، 1370
- پیرنیا، حسن: تاریخ ایران باستان، افسون، جلد سوم، 1380
- حکمت، علیرضا: آموزش و پرورش در ایران باستان، موسسه تحقیقات و برنامه ریزی علمی و آموزشی، 1350
- درانی، کمال: تاریخ آموزش و پرورش ایران قبل و بعد از اسلام، سمت، 1376
- سلطان‌زاده، حسین: تاریخ مدارس ایران از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون، آگاه، 1364
- ضمیری، محمد علی: تاریخ آموزش و پرورش ایران و اسلام، راهگشا، 1373
- کریستنسن، آرتور: ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، صدای معاصر، 1378
- کشاورزی، محمد ع.: تاریخ آموزش و پرورش در ایران و اسلام، روزبهان، 1382
- گیرشمن، رومان: تاریخ ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمود بهفروزی، نیل، 1382
- وکیلیان، منوچهر: تاریخ آموزش و پرورش در اسلام و ایران، دانشگاه پیام نور، 1378
- هوار، کلمان: ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، امیرکبیر، 1363


 
خاستگاه خط پارسی باستان
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

نوشته‌ی: رودیگر اشمیت
پیدایش و معمول‌سازی خط میخی پارسی باستان از جمله‌ی مجادله‌آمیزترین مسائل در مطالعات ایرانی باستان است؛ از دهه‌ی 1960 تاکنون، این دو موضوع مکرراً و از دیدگاه‌های متفاوت، بدون دست‌یابی به توافقی کلی، مورد بحث بوده‌اند. جمع‌بندی کلی زیر مبتنی است بر: 1- گواهی مربوط به ابداع خط میخی، ارائه شده در بند هفتاد سنگ نبشته‌ی بیستون داریوش (DB 4.88-92)، که در آن از یک شیوه‌ی جدید نوشتار "به آریایی"، که پادشاه آن را ابداع نموده، یاد می‌گردد؛ 2- ملاحظات متعدد باستان شناختی و سبک شناختی که ترسیم چندین مرحله را در پیدایش و توسعه‌ی یادواره‌ی (monument) بیستون روا می‌دارد؛ 3- نبشته‌هایی که متعلق به پیش از زمان داریوش پنداشته شده‌اند؛ 4- و در نهایت، تجزیه و تحلیل خود این سامانه‌ی نگارش.
این امر محتمل است که توسعه و تکامل خطی جدید برای نوشتن زبان اصلی هخامنشیان در دوران کورش دوم آغاز شده باشد، اما کهن‌ترین نمونه‌های گواهی شده‌ی گونه‌ی جدید خط میخی، سنگ‌نبشته‌های بزرگ و کوچک داریوش در بیستون هستند. ادعاهای مربوط به وجود برخی نبشته‌های کهن‌تر پارسی باستان را می‌توان به طور قاطع رد نمود: دو نبشته‌ی حک شده بر لوحه‌هایی زرین، به دست آمده از همدان و ساخته شده به نام آریارمنه (AmH) و ارشامه (AsH)، به ترتیب پدر پدربزرگ و پدربزرگ داریوش یکم، چنان که از زبان نسبتاً معیوب‌شان، که مانند واپسین متن‌های هخامنشی است، بر می‌آید، معتبر و قابل اعتماد نمی‌باشند. به علاوه، دو قطعه‌ی کوچک بازمانده از سنگ‌نبشته‌های پاسارگاد (CMb، CMc)، که به کورش دوم منسوب شده‌اند، در واقع به نظر می آید که به داریوش متعلق‌اند، در صورتی که قطعه‌ی سوم (CMa)، نخست فقط به ایلامی و بابلی نبشته شده بود که سپس (در زمان داریوش) ترجمه‌ی پارسی باستان به بخش‌های بدون نبشته‌ی بیرونی آن افزوده گردیده بود. (…)
دلیل قطعی معمول شدن خط میخی پارسی با سنگ‌نبشته‌ی زیرین برجسته‌نگاری بیستون، در تاریخچه و چگونگی پیدایش خود این یادواره نهفته است، چرا که نبشته‌های پارسی باستان ضمیمه‌ی نگاره‌های منفرد در برجسته‌نگاری و در سنگ‌نبشته‌ی بزرگ، افزوده‌های متأخرتر به طرح اصلی یادواره هستند. پذیرش آغازین زبان‌های منحصراً پیش- هخامنشی (ایلامی و بابلی) برای نگارش نبشته‌های یادواره‌ی بیستون را می‌بایست به عنوان دلیل و گواه عدم استفاده از پارسی باستان برای نگارش اسناد، تا آن زمان، تفسیر نمود.
خط میخی پارسی باستان به آشکارا، اختصاصاً برای نگارش زبان پارسی باستان ساخته شده بود، تا این که برای برخی دیگر از گویش‌های ایرانی باستان مانند مادی. شکل علامت C (با زائده‌ای در زیر آن) در خط میخی پارسی بسیار ساده است و بدین سبب احتمالاً از جمله‌ی علامت‌های نخستین این خط است که فقط واج /c/ (از ایرانی باستان thr*، به لحاظ آوایی شبیه به [s]) را نشان می‌دهد، و تا آن جا که دانسته است، مشخصه‌ای منحصر به پارسی باستان است و با نظام آواشناختی زبان مادی، که در آن thr محفوظ مانده، بیگانه می‌باشد [مانند Mica در پارسی باستان و Mithra در زبان مادی].*

* This article is based on: R. Schmitt, "Cuneiform Script", Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, pp. 460-61


 
تاریخ آموزش و پرورش درایران باستان –2
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

نوشته‌ی: سورنا گیلانی

+ آموزش و پرورش در دوران حکومت مادها :
مدارک موجود درباره تمدن و فرهنگ مادها آن چنان اندک است که امکان اظهار نظر قطعی را درباره اوضاع فرهنگی مادها دشوار می‌سازد. در واقع راجع به معارف مادها اطلاعاتی در دست نمی‌باشد زیرا که نه سنگ نبشته‌ای از آنان تاکنون کشف شده است تا مدرک قرار داده شود و نه از یونانی‌ها و یا ملل دگر در این زمینه اطلاعات جامعی به دست آمده است (بیژن، ص120). حتا تاکنون هیچ مدرک مستقیمی که دال بر آشنایی مادها با خط و کتابت باشد به دست نیامده است (دیاکونوف، ص339)؛ لیکن تا حدی تعلیم و تربیت اجتماعی مادها را می‌توان از کیفیت تعلیم و تربیت عصر هخامنشی حدس زد، زیرا که پارس‌ها در بادی امر از حیث تمدن و معارف در رتبه‌ای پایین تر از مادها قرار داشتند، لیکن هم‌نژاد و هم‌کیش و هم‌زبان آنان بودند و وقتی که پارسیان بر آنان سلطه یافتند تمدن آنان را نیز اخذ نمودند (با توجه به این که تمدن هخامنشی از تمامی تمدن‌های تابع از جمله تمدن ایلامی جهت رشد خویش استفاده نموده است).
به هر تقدیر مادها مطمئناً دارای خط و کتابت بودند و این خط احتمالاً مشابه همانی بوده است که امروزه خط باستانی پارسی خوانده می‌شود. زیرا این نکته مسلماً غیر محتمل است که پادشاهی بزرگ ماد فاقد خط و کتابت بوده باشد و پارسیان واجد خط باشند (دیاکونوف، ص 340).
البته شواهدی نیز بر اثبات این امر دلالت دارد زیرا با توجه به مطالب کتاب دانیال در این که مادها صاحب خط بوده‌اند و نوشته‌هایی به زبان مادی وجود داشته است جای تردید باقی نمی‌ماند (بیژن، ص 124). حتا ظاهراً خواندن و نوشتن تا حدی در میان مردمان معمولی نیز مرسوم بوده است و فقط منحصر به مغ‌ها و روحانیان و اشراف نبوده است. زیرا بر طبق آن چه که از تواریخ بر می‌آید مردم عرایض خود را به شاه می‌نگاشته اند و شاه عرایض را می‌خواند و هر حکم را نوشته و به آنان بازپس می‌فرستاد . (هرودوت، ص60).
گذشته از این، نگارنده تاریخ ماد نظریه دیگری نیز ابراز میدارد : « ... خط میخی پارسی باستانی با خط میخی بابلی و ایلامی تفاوت بسیار دارد و با این که محتملاً با دیگر خطوط میخی آسیای مقدم منشأ مشترکی دارد ولی آن را نمی توان مستقیماً مأخوذ از آن‌ها شمرد. تعبیر کلام آن است که چند حلقه فاصل بر ما مجهول است و بیش‌تر گمان می‌رود که خط میخی ماد جزء این حلقه‌های فاصل و مجهول بوده است، به عبارتی پارسیان خط میخی را از مادها اخذ کردند... » (دیاکونوف، ص 340).
جالب است که استرابون جغرافیادان دنیای باستان نیز اذعان میدارد که روش تعلیم و تربیت معروف پارس‌ها از مادها اقتباس گشته بود (بیژن، ص127). از سوی دگر ذکر وجود کتاب « تاریخ شاهان ماد و پارس» در کتب مختلف نظیر کتاب استر، احتمال وجود ادبیات را در میان مادها نشان می دهد (بیژن، ص 125).
مادها برای امور اداری و لشگری خویش مطمئناً دفاتری به مانند پارسیان داشته‌اند لیکن واضح و مبرهن است که تشکیلات آنان بدان اندازه پیش‌رفته و پیچیده نبود که نیاز به گروهی انبوه از دبیران احساس گردد بنابراین به احتمال زیاد آموزش این فنون در انحصار مغان بود (سلطانزاده، ص12) که البته لازم به ذکر است شواهدی نیز مبنی بر وجود سازمان‌ها و دفاتری جهت اداره کارهای مربوط به امور مالی و حسابداری با توجه به پیشرفت و رونق اقتصاد مادها به خصوص در زمینه زراعت و دامداری وجود دارد (حکمت، ص 149).
علاوه بر این، بنا به نظر دیاکونوف تعالیم زرتشتی به وسیله کاهنان و مبلغان قبیله ماد که به مغان موسوم بودند اشاعه یافت و به عبارتی تعالیم مغان مورد پشتیبانی جدی شاهان ماد قرار گرفته بود و حتا تعالیم مزبور تا حدی عنفاً به مردم تحمیل میشد (دیاکونوف، ص370). دیاکونوف را حتا اعتقاد بر این است که سرزمین ماد در قرون هفت و هشت پیش از میلاد از کانون‌هایی بوده که از آن جا مفهومات دینی و فلسفی انتشار یافته است (دیاکونوف، ص345).
به هرحال آن چه که از کیفیات زندگی مادها و با توجه به کم‌بود مدارک [می‌توان] استنباط نمود این است که آنان مطمئناً دارای ساختار و یا سازمان‌هایی جهت تعلیم و تربیت بوده اند. هرچند مشخص نمی‌باشد که چنین سازمان‌هایی دارای چه درجه‌ای از پیش‌رفت و توسعه تمدنی بوده‌اند. لیکن به احتمال قریب به یقین نسبت به همسایگان خویش در بین النهرین از حیث دانش و فرهنگ در مرحله پست‌تری قرار داشتند.

+ آموزش و پرورش در عصر هخامنشیان:
در باب آموزش و پرورش در عصر هخامنشیان نیز کسی که تحقیق در این باب را مد نظر قرار می‌دهد با کم‌بود منابع مواجه می‌باشد، لیکن مدارک موجود مرتبط با این دوران در مقایسه با عصر حکومت مادها بسیار بیشتر است که دست محقق را در نیل به هدف خویش اندکی بازتر می‌نماید. اسناد و مدارکی به سان نوشته‌های مورخان اروپایی آن روزگاران، کتیبه‌ها و الواح به جای مانده از آن دوران و غیره. هم‌چنین، نگاهی به فهرست تشکیلات و سازمان‌ها در این عصر مؤید این می‌باشد که آموزش کشوری مطمئناً مورد توجه و عنایت بوده است و البته اداره‌ی تشکیلاتی بدین عظمت یقیناً بدون تعلیم و تعلم امکان پذیر نبوده است.
آن گونه که بر می‌آید در عصر هخامنشی مکان‌هایی برای آموزش کودکان و اطفال دایر بوده است. به عنوان نمونه‌ی گزنوفون یونانی در ”کوروش‌نامه“ خویش دراین باب می‌گوید : «اطفال به مکتب می‌رفتند تا ادب بیاموزند و رؤسا و مراقبان‌شان اکثر اوقات روز مراقب حال آنان بودند و قضاوت و عدالت را میان آن‌ها مجری می‌داشتند» (گزنوفون، ص6).
جالب آن است که بنا به ادعای گزنوفون تا حدود شانزده یا هفده سالگی کودکان در این مکان آموزش‌های مختلف نظیر اعتدال مزاج، اطاعت، وظیفه شناسی، تیراندازی و پرتاب نیزه می‌آموختند (گزنوفون، ص7). از سوی دگر، هرودوت که به پدر تاریخ اشتهار دارد اذعان می‌دارد که دوره تربیت کودکان در ایران بین پنج تا بیست وپنج سالگی است و سه کار مهم بدانان آموخته می‌شود : اسب سواری و تیراندازی و راستگویی (هردوت، ص 75).
گزونوفون هم‌چنین مدعی است که در ایران محلی به نام الوترا (Eleuthera) وجود داشته که در آن اطفال بزرگان تربیت می‌یافتند (گزنوفون، ص5). گزنوفون در ضمن اذعان می‌دارد که اطفال ایرانی پس از این که به سن بلوغ می‌رسیدند، ده سال در اطراف بناهای دولتی به سر می‌بردند تا هم از بناهای دولتی حراست نمایند و هم به اعتدال مزاج عادت یابند (گزنوفون، ص5).
افلاطون نیز درباره تعلیم شاه‌زادگان هخامنشی بیان می‌دارد که شاه‌زادگان به محض تولد به خواجگان و پرورشگران سپرده می‌شدند تا به بهترین شکل پرورده شوند و زمانی که کودک به هفت سالگی پای می‌نهاد سوارکاری و شکار به او آموخته می‌شد و در چهارده سالگی چهار نفر که به مربیان شاهانه موسوم بودند برای تعلیم و تربیت شاه‌زاده انتخاب می‌گشتند که یکی از آنان در دانایی برتر از دیگران بود و مسؤولیت آموزش حکمت زرتشت و آیین کشورداری را عهده‌دار می شد و دومی که در دادورزی و عدالت شهره بود آیین راست‌گویی و درستکاری را به شاه‌زاده آموزش می‌داد و نفر سوم که پرهیزگارترین بود به کودک آزادگی و پرهیزگاری می‌آموخت و نمی‌گذاشت که وی مغلوب و دستخوش شهوات گردد و بدو می‌آموخت که به راستی آزاده باشد و آموزگار چهارم نیز دلاوری و بی‌باکی را به شاه‌زاده می آموخت . (سلطان‌زاده، ص 17؛ وکیلیان، ص 83).
جاب است که گزنوفون مدعی است که تمام افراد ایرانی مجاز به گسیل داشتن فرزندان خویش به مدارس بودند، لیکن شرطی را برای این امر قائل می‌گردد و اعزام اطفال به مدارس را فقط مختص کسانی می‌داند که محتاج یاری کودکان خویش در امر معیشت نبودند (گزنوفون، ص 10).
آموزش عالی و تحصیلات عالیه را نیز در ایران باستان و با توجه به کمبود اسناد و مدارک عمدتاً با تأسیس دانشگاه گندی شاپور به عهد ساسانیان مرتبط می پندارند، لیکن با توجه به شواهد به جای مانده از آن ازمنه می‌توان اذعان نمود که تعالیم عالیه در عصر هخامنشی نیز وجود داشته است. به عنوان نمونه، داریوش بزرگ در مصر، که ایالتی از ایالات ایران عهد زمامداری هخامنشیان محسوب می‌گشت، دستور احیای دانشکده پزشکی شهر ساییس را صادر نمود و طبق فرمان او جوان‌های خانواده‌های برجسته ایرانی برای فراگرفتن فنون پزشکی به ساییس گسیل گشتند (بیژن، ص326؛ سلطان‌زاده، ص19؛ ضمیری، ص67).
از سوی دگر، در عصر هخامنشی دانشکده‌های عالی و مهم در شهرهای بورسیپه، میلت، ارخویی، ری، و بلخ جهت آموزش علم طب وجود داشت (حکمت، 383؛ ضمیری، ص 61).
هم‌چنین وجود کتابخانه‌های بزرگ در عصر هخامنشیان در نقاط مختلف قلم‌رو هخامنشیان نشان دهنده آموزش و پرورش سازمان یافته می‌باشد. از جمله کتابخانه‌های این عصر کتابخانه‌های استخر، کهندژ، شاه اردشیر، و شپیگان را می‌توان نام برد (حکمت، ص 64).
حمایت شاهان هخامنشی از تحقیقات نجومی و علم هیأت نیز جالب توجه است و نشان دهنده اهمیت امر دانش آموزی در ایران عصر هخامنشی. داریوش کبیر منجم معروف کلدانی آن روزگاران «نبوری مننو» را تحت حمایت خویش قرار داد و او در سایه چنین حمایتی به کنجکاوی‌ها و مطالعات نجومی خویش پرداخت. «کیدین نو» دگر منجم شهیر کلدانی معاصر هخامنشیان نیز در سایه حمایت دولت شاهنشاهی ایران همان سلسله مطالعات را پی گرفت و ادامه داد (بیژن، ص 333-332).
گزارش‌های مورخان یونانی آن ازمنه به سان «کتزیاس» از وجود روزنامه‌ی رسمی در دربار هخامنشی حکایت می‌کند که نشانی دگر از پیشرفت دانش و اهمیت تعلیم و تربیت آن روزگار می باشد (ضمیری، ص 21).
از سوی دگر، اشارات هرودوت در جریان گردآوری تاریخ معروف خویش مبنی بر استفاده از آثار تاریخ نویسان ایرانی و هم‌چنین اشارات کتاب‌های عزرا و استر به کتاب «تاریخ شاهان ماد و پارس» را می‌توان دلیلی دگر بر رواج تعلیم و تربیت برشمرد (بیژن، ص333).
گسیل داشتن هیأت‌های اکتشافی و علمی جهت اکتشافات دریایی و جغرافیایی از سوی داریوش و خشایارشا را نیز می توان از دگر نشانه‌های وجود آموزش و پرورش سازمان یافته در ایران هخامنشی فرض نمود (هردوت، ص 222-218).
شواهد بسیار دیگری نیز به طور غیر مستقیم بر پیشرفته بودن روند تعلیم و تربیت در عصر هخامنشیان دلالت دارد. از جمله می‌توان به موارد ذیل استناد نمود:
- حفر ترعه‌ی سوئز بین رود نیل و دریای سرخ به روزگار حکومت داریوش کبیر (حکمت، ص 443) و حفر کانال توسط دو سرمهندس ایرانی به نام‌های «بوباروش» و «ارتاکائوش» به امر خشایارشا بر دماغه کوه اتوس در لشگرکشی به یونان به جهت عبور رزم ناوهای ایران (هردوت ، ص363) نشان دهنده وجود مهندسانی کارآزموده و کاربلد می‌باشد که مطمئناً مهندسان کار آزموده فقط به ضرورت آموختن و تعلیم به وجود می آمدند.
- تاسیس دانشکده‌ای در سائیس مصر به فرمان داریوش بزرگ به جهت آموزش فنون کشورداری (بیژن ، ص 338).
- ایجاد جاده شاهی مشهور که از شوش تا سواحل دریای اژه امتداد داشت (هردوت، ص 312).
- بحث و بررسی‌های هفت سردار بزرگ پارسی پس از بازپس گیری تاج و تخت از مغ غاصب (سمردیس) در باب انواع حکومت و حتا صحبت آنان در مورد حکومت دموکراسی یا الیگارشی (هردوت، ص 222-218) یکی دیگر از دلایل آگاهی ایرانیان از علوم سیاسی و فلسفه و بالطبع تعلیم و تعلم آن است.
- نحوه انتخاب و انتصاب قضات از میان افراد تعلیم دیده ( سلطان‌زاده، ص 18) را نیز می‌توان نشانی از توجه و آشنایی ایرانیان آن روزگاران با علم حقوق و آموزش آن دانست.
- الواح گلی کشف شده در خزانه تخت جمشید نیز ثابت کننده آشنایی ایرانیان با فرآیند آموزش و تعلیم می‌باشد. به عنوان نمونه در میان الواح گلی تخت جمشید سندی مالیاتی وجود دارد که حاوی بقایای مالیاتی بانویی است که قسمتی از مالیات خود را پرداخت نموده و به موجب این سند تتمه آنرا داده و تسویه حساب گرفته است (حکمت، ص152). با توجه به این الواح به سهولت می‌توان دریافت که هخامنشیان در زمینه امور مالی و حساب‌داری، مراکز بایگانی داشته و کسانی که مامور نگهداری و بایگانی این اسناد بوده‌اند در این زمینه آموزش‌های لازم را کسب کرده بودند.
- وجود صنعت فرش و بافندگی را می‌توان دلیل قاطع دیگری بر وجود دانش‌های گیاه شناسی، رنگ شناسی، نقاشی و حتا کیمیا و دام پروری و دام پزشکی دانست. از نمونه‌های بارز این صنعت می‌توان به قطعه فرش مکشوف در پازیریک که مشتمل بر تصویر ملکه‌ها و بانوان ایران عهد هخامنشی است و هم اکنون در موزه ارمیتاژ لنینگراد روسیه نگه‌داری می‌شود اشاره داشت (حکمت، ص 264-261).
- وجود آثاری به مانند تخت جمشید و مکان‌های باستانی دیگر با آن همه محاسبات دقیق ریاضی و فنی و مهندسی دلیلی بر وجود دانش ‏و آموزش معماری و هنر در عهد هخامنشیان است. با توجه به مطالب ذکر شده و علی رغم آن که کیفیت و روند آموزش و پرورش عصر هخامنشی کاملا مشخص نمی‌باشد، می‌توان به سهولت دریافت که علم و دانش و تعلیم و تعلم آن از ارزش و اعتبار بالایی برخوردار بوده است.

کتاب‌نامه:
- بیژن، اسدالله: سیر تمدن و تربیت در ایران باستان؛ ابن سینا، 1350
ـ حکمت، علیرضا: آموزش و پرورش در ایران باستان؛ موسسه تحقیقات و برنامه ریزی علمی و آموزشی، 1350
ـ دیاکونوف، ا، م: تاریخ ماد؛ ترجمه کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، 1379
ـ ضمیری، محمد علی: تاریخ آموزش و پرورش ایران و اسلام؛ راهگشا، 1373
ـ وکیلیان، منوچهر: تاریخ آموزش و پرورش در اسلام و ایران؛ دانشگاه پیام نور، 1378
- هرودوت: تواریخ؛ ترجمه‌ی ع. وحیدمازندرانی، فرهنگستان ادب و هنر ایران، بی‌تا.
ـ گزنوفون: کوروش نامه؛ ترجمه رضا مشایخی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1342


 
گویش انارکی
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

"انارک" شهرکی با 2100 نفر جمعیت در منطقه‌ی بیابانک، واقع در شمال شرقی شهر نایین است. گویش انارکی پیوند نزدیکی با گویش نایین دارد، و هر دو اعضای شبکه‌ی هم‌تافته‌ای از گویش‌های محلی هستند که عموماً «گویش‌های مرکزی» ایران خوانده می‌شوند.
+ برخی از واژگان گویش انارکی (aa = آ؛ x = خ):
Ker / Kert: کردن
Keft: افتادن
Waaf / waat: گفتن
Hanik / hanikishtan: نشستن
Mali: بسیار
Engoli: انگشت
Enju: زن
Mul: گردن
Yoshnow / yoahnuft: شنیدن
Masa: بزرگ
Werf: برف
Yumu: لباس
Mallu: گربه
Ber: در
Zuma: داماد
Sibi: سگ
Zuun: زبان
Horsh: فروختن Xu: خواهر
Ko: کوه
Mer: مرد

+ ضمایر:
mu : من
tu : تو
u / I : او
maa : ما
shemaa : شما
uhaa / ihaa : ایشان

+ صرف فعل win / di (= دیدن):
زمان حال:
mu I-win-I (می‌بینم)
گذشته‌ی استمراری:
mu m-I-di (می‌دیدم)
گذشته‌ی ساده:
mu m-I-di (دیدم)
گذشته‌ی بعید:
mu m-I-di-y-a bi (دیده بودم)


 
← صفحه بعد